امروزانه

هنوز درگیر خاطراتش،

دخترک فکر داستان غریبی بود

        که ناگاه به صفحات دفتر خاطرات

                سخت دل بسته بودند...


حکم رجوع به خاطرات،

زندگی در دیروزها و دل خوش کردن های الکی،

            - و عاری از تعقل و واقع بینی -

           چشمانی تر و افکاری پریشان!


سختی کشیده و دوری تحمل کرده،

آن خود خاطرات،

رسیده به امروز و فراموشی؛

پی آواز بلبلی می دوید، 

که نغمه ی بیدارباش در گوشش زمزمه میکرد...

و در خیال نازکش،

باغبان غنچه کوچکش شده بود،

که خیال گل دادن داشت...

۱۸ ژانویه ۲۰۱۴

آخن - آلمان

وای اگر عقل بفهمد!

همه اش،

تقصیر همین بادهایی است،

       که گاه و بیگاه می وزند

                 و پریشان می کنند گیسوان تو را...

      و زمین را،

      و قلب مرا می لرزانند...

                  هیچ نشانی از آشنایی هم

                  به من میدهند مگر؟


می دانم نقشه ی بریدن پای من

          از تمام خواب های جهان را می کشیدی،

اختیاردار خواب های خودم هنوز هستم ولی،

پنهانی دعوت می کنم تو را 

          به چای داغ و خاطره،

          و پرهیز از تمام تلخی این قهوه ها،

                     که بیدار نگه می دارند مرا

                                  از خیال شیرین داشتنت..


نه از آن مدل های باور نکردنی،

نه از این مدل های فریب خوردنی،

آرام آرام،

ولی بدی اش همین است دیگر،

            دل از این محافطه کاری ها نمیداند،

می آید، 

می نشیند، 

         می گوید "ع"!

         می گوید "ش"،

         نمیچرخد زبانش اما "ش" را هم می گوید!

                      وای اگر عقل بفهمد...


۳ ژانویه ۲۰۱۴

آخن - آلمان


تانگوی آرامش

ضرب دستان من روی میز
رقص آرام تو رو به ماه
  از کنار درخت سیب
               به رسم مهربانیت
               قاصدکی هم حوالی شهر من
        به دوستی بفرست…

پیش چشمان تو
       می شوم همان کودک بازیگوشی،
       که بادکنک هایش را می ترکاند
              تا به صدای تو
              فقط،
      آرام بگیرد
      و پناه بیاورد به آغوشت
      تا از هجوم عطر دست هایت
              رامِ این خستگی شود…

و در دوردست
      - آنجا که غریب است نام تو - 
      گریه ی آسمان هم مرا
      در هم می شکند،
             که همبستگی مهر و آتشت
             به بن بستی نرسد که دستِ دوست،
                                               دشمن،
                                               نمی دانم که!
                            راهبر ارکستر سمفونیکِ پیروزی باشد…

آن قلم موی بادبزنی ات را بردار،
      چتری بکش از ابتدای صدایت،
      تا تجسم خیال پر شرم من…
           به آغاز حضور که رسیدی،
           گسترده بکش،
                فرش دست هایت را،
                شاید جایی به اندازه ی دل بزرگت باشد،
                       که باز شود چشم های من رو به آن…



۱۹ دسامبر ۲۰۱۳
آخِن، آلمان

 

داستان تنهایی و کنج یه کافه ی شلوغ

با چهره ای پخته، بعد از سال ها بر میگردد. چهره ای که نشان درد و سختی زندگی در آن به وضوح قابل درک است. نگاهی مثل همیشه نافذ و صدایی که داستان تنهایی و سیگار را به خوبی شرح می دهد. 

گوشه دنجی از کافه ی مورد علاقه اش آرام نشسته است و به خاطرات آن روزها فکر میکند. چای های اینجا هنوز هم مثل قدیم در لیوان های خیلی بزرگ سرو می شود. سیگارش کنج لبانش جا خشک کرده است.

به این فکر میکند که تا دقایقی دیگر عزیزترین دوستانش می آیند و او باید کمی موقرتر از همیشه به چشم بیاید، باید در نگاه اول پس از مدت ها تغییر در او حس شود، و بعد آرام آرام خودِ همیشگی اش بیاید و گرم بگیرد، مثل همان قدیم تر ها!

به یاد می آورد که هیچوقت غافلگیر نشده است، هیچوقت! و همیشه در غافلگیر کردن دیگران نقش اول را بازی کرده است.

یادش می آید چقدر در آن روزهای تنهایی و دوری، اینجا، این کافه و جمع دوستان مورد علاقه اش را آرزو کرده است و گاهاً بی صدا در تنهایی، اشک همراهی اش کرده بود. حال در همان کافه نشسته بود، در همان جای همیشگی، و دوستانی که انتظارشان را می کشید.

کاش می شد یک تابلوی بزرگ در کنارش گذاشت که هر کسی بتواند ببیند او مثل خیلی های دیگر از روی عادت یا برای یک قرار معمولی یا شاید عاشقانه اینجا نیست. حتی اینجا نیست تا با حضورش میل فرهنگی خودش در محیطی عمومی و پر از کتاب را ارضا کند. بلکه اینجاست تا خاطراتی را که در تمام این سال ها فقط در فکر و قلب خودش و چند عزیز دیگر جا مانده است را بیدار کند. اینجاست تا همان اتفاق های قدیمی را باز رقم بزند، بی هوا بخندد، کمی فکر نکند، کمی آرامش را احساس کند. احساسی که مدت مدیدی گمش کرده بود.

خیره به ساعت، با خودش تکرار میکند: الان می آیند، الان می آیند…!
همیشه زودتر از همه به محل قرار میرسید. همیشه از دیر کردن فراری بود.

و به این فکر می کرد که این روز، این دیدار و این احساس کمیاب، باز هم خیلی زود فقط خاطره می شود...

نگاه، ابهام و تمام...

نگاهت
هزاران بار سوزان تر از خورشيد
        كه ظهور مى كند
به اذن تو
             بر آسمان
و دلت
      همچون گنجشكى كوچك
به آهنگ زندگى
نغمه ى دوستت دارم را
ارزانى مى كند...

تنها باز 
در كنار كدام رود
قدم زده اى،
   كه بوى عطر تو
   بر روح من 
    خطِ مرگى قلم زده است...

بروى،
بيآيى،
     بنشينى و دست هايم را بگيرى
     بگويى
          سرت را بالا بگير،
              بخشوده مى شوى
و بمانى...

باز هم اجازه ى حضور،
كه اندكى مرهم يابد 
     دل شكسته شده تو،
          كه دفتر خاطراتمان
          بيهوده مزين نباشد،
               به اسم من،
               تو،
                    كه گره خورده بماند،
                         سرنوشت من،
                         به سرنوشت تو...

من از تاريكى ها
     نور را با تو،
از كلافگى ها،
     در تو شور،
و از نامهربانى ها،
     ديده ام عشق!
كه عشق،
     بازى بزرگ قلب هاست
          بر قلب كوچك عاشق...

ماندن هاى بى حساب و كتاب
خجل از ثانيه هاى باهم اوج گرفتن
مرهمى اندك هم نمى بخشد
دلتنگ ترين آواز هاى شبانه را

نوشتيم،
     زندگى رسم با هم بودن ماست،
خوانديم و دورادور
گريستيم از فاصله ها...

شب ها،
بوى تو دارد هنوز،
     ماه كه خودنمايى ميكند
           به اذن تو بر آسمان...

٢٩، اكتبر، ٢٠١٣
آلمان

و این شب های بی نهایت ...

تو،
شناسای تاریخی این پنجره ها،
به دوستیِ دیرینه ی اشک و چشم،
و به مهربانی لبخندی گرم،
پی می بری
به عمق فاجعه ی نبودنت...

و با بی خیالی هر چه تمام تر،
حکم قلب مرا،
انتظار می دهی...

که عشق،
بر گستره ی زمان
- و به قانون فاصله -

جاودانگی را
رقم بزند...


تو،
نگاه می کنی.
من اما طی می کنم،
خیابان ها را...

آنگاه،
که نگاه خسته و آشفته ی من
درگیر این سنگفرش های لعنتی،
به روح شب می پیوندد،
و گم می شود،
کودک سالخورده ی من
میان تصویر ابدی تو...


این فرصت یکباره ی من و تو
-این ازدحام غم انگیز ابر ها -
به چشمان تو دلخوش است،
تا به شعله ای
آتش بازی مهیبی را رقم بزنی...


17 جولای 2013
لینیش - آلمان

یک اتفاق

حسِ سنگین ضربان های قلبِ پریشان،
بلوغ زودهنگام رابطه ای هرچند اتفاقی،
و انتهای نیازِ دو صدا...
انگار سالهاست که آشنایی و عمیقاً هستی،
زندگی ناباورانه سمت و سویی دیگر می گیرد...
و هر کس برداشت خودش را دارد،
فقط من می دانم،
که آسمان بی بهانه نمی بارد،
و قلب،
بدون عشق اینطور نمی تپد...

باورش دشوار است،
یک نفر باشد،
که اتفاق درستی را رقم بزند،
می دانی،
مهم آن حضوری است که کم داریم...

فکر کن،
اینطور نیست که کائنات،
ناخواسته بگردد،
قلب،
ناخواسته عاشق بشود،
و جای تو این چنین عجیب،
خالی بشود...

و نمی شود گفت،
دل من امروز تنگ تر از دیروز است،
دل من،
به حساب لحظه ها نشسته است...

سنگدل که می شوی،
این نیازِ به دست های مهربان تو،
شکل قوی تری پیدا می کند،
مثل کودکی محروم از آرزوهای کودکانه،
بغض می کند و به انتظار ترحمی می گرید...

بانوی من،
به اندازه ی یک سیب هم تحمل ندارم...

11 جولای 2013
لینیش - آلمان


هفت

تو به این می اندیشی که فرصتی از دست رفت،

من اما اندیشه ام،

فکر سبز و نازکِ وجودی است،

که نمی تواند بی خیال بنشیند،

و باید به این فکر کند که

آن همه بزرگی گذشت و تمام شد...

و اینگونه،

زیبایی قلبی که رو به زوال است

آینه را غمگین می کند...


(دلهره های همیشه)

در انتهای راه، گل ها بیهوده می رویند...

موسمِ رفتن است

رنگی به گل ها نمانده است،

همه اش به اغراقِ وجود،

رنگِ بی رنگی گرفته است...


از کوچه پس کوچه ها که بگذری،

سمت آواز پرنده ی شب؛

همرنگ تنهایی ماه،

جویباری عبور نمی کند،

از این جا رفته اند،

تصویر ماه فقط در چشمان تو خواهد ماند...

پرنده بی صدا می خواند!


به هوای عطر حضور تو،

روزگار به بازی غریبی بدل شد،

که راه و رسمش را یاد نداشتم،

مدام پی راهی،

نشانه ای،

در جست و جوی سایه ای گشتم،

که فقط در من گم شده بود،

و در تو به عادتِ وحود

دلتنگ تر می شد...


گم شدم از خودم،

از تو،

از سادگی و از زندگی...


واقعیت اما چیزی فراتر از خیال است...


موسمِ رفتن است

گل ها خوابیده اند...


10 ژوئن 2013

لینیش - آلمان

گذشت و گذشت و گذشت...

فصل اقتدار من و تو
لحظه ی پریشانی از جبر است.

ما،
که محروم از حضور
دست به آرزوهایی زدیم
که سال های سال
فقط،
سطری از دفتر خاطرات خواهد ماند...

آنجا،
که نام تو،
بر در و دیوار و آسمان حک بود،
آنجا که تصویر تو،
جایی جز در چشمانم نبود،
فهمیدم که دلها
در دورترین فاصله ها،
حضور نزدیکی دارند،
که در خاطر نا آشنا،
به بازی کودکانه ای می ماند
که فردا فراموش خواهد شد...

و غرور،
غرور هزار بار شکسته ی عاشق،
فریاد دوست داشتن است،
که تن به افکار پلید انسان ها نمی دهد
و به انتظار صدایی،
نگاهی،
آغوشی...
آرام گرفته است!

سخن از بلوغ احساسی است،
که هر روز از نو متولد می شود،
و حیاتش، 
به گرمای دستان توست!

بمان تا آنجایی که،
فرصتی به زندگی می دهیم،
تا آنجا که،
همه ی فصل ها پاییز می شوند
و باران،
طاقت اشک های مرا ندارد،
و می بارد و می بارد،
تا پنهان شود،
شکستن غرور مردی،
که شرم می کند از آوازش،
روزمرگی...

رو به روی پرواز کردن
اوج گرفتن و در انتهای بودن
یکی شدن،
بگیر دستان مرا که تنها نمانم،
و دوام بیاورم
این سیاهی ممتد را...

30 می 2013
یولیش - آلمان