<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>منتظر تا صبح</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com</link>
<description>روزهای خوش هم تو راهه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 23 Jan 2014 07:21:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>امروزانه</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/145</link>
<description>هنوز درگیر خاطراتش، دخترک فکر داستان غریبی بود که ناگاه به صفحات دفتر خاطرات سخت دل بسته بودند... حکم رجوع به خاطرات، زندگی در دیروزها و دل خوش کردن های الکی، - و عاری از تعقل و واقع بینی - چشمانی تر و افکاری پریشان! سختی کشیده و دوری تحمل کرده، آن خود خاطرات، رسیده به امروز و فراموشی؛ پی آواز بلبلی می دوید، که نغمه ی بیدارباش در گوشش زمزمه میکرد... و در خیال نازکش، باغبان غنچه کوچکش شده بود، که خیال گل دادن داشت...</description>
<pubDate>Thu, 23 Jan 2014 07:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/145</guid>
</item>
<item>
<title>وای اگر عقل بفهمد!</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/144</link>
<description>همه اش، تقصیر همین بادهایی است، که گاه و بیگاه می وزند و پریشان می کنند گیسوان تو را... و زمین را، و قلب مرا می لرزانند... هیچ نشانی از آشنایی هم به من میدهند مگر؟ می دانم نقشه ی بریدن پای من از تمام خواب های جهان را می کشیدی، اختیاردار خواب های خودم هنوز هستم ولی، پنهانی دعوت می کنم تو را به چای داغ و خاطره، و پرهیز از تمام تلخی این قهوه ها، که بیدار نگه می دارند مرا از خیال شیرین داشتنت.. نه از آن مدل های باور نکردنی، نه از این مدل های فریب خوردنی، آرام</description>
<pubDate>Sun, 05 Jan 2014 15:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/144</guid>
</item>
<item>
<title>تانگوی آرامش</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/141</link>
<description>ضرب دستان من روی میز رقص آرام تو رو به ماه 	 از کنار درخت سیب به رسم مهربانیت قاصدکی هم حوالی شهر من به دوستی بفرست… پیش چشمان تو می شوم همان کودک بازیگوشی، که بادکنک هایش را می ترکاند تا به صدای تو فقط، آرام بگیرد و پناه بیاورد به آغوشت تا از هجوم عطر دست هایت رامِ این خستگی شود… و در دوردست - آنجا که غریب است نام تو - گریه ی آسمان هم مرا در هم می شکند، که همبستگی مهر و آتشت به بن بستی نرسد که دستِ دوست، دشمن، نمی دانم که! راهبر ارکستر سمفونیکِ پیروزی</description>
<pubDate>Thu, 19 Dec 2013 18:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/141</guid>
</item>
<item>
<title>داستان تنهایی و کنج یه کافه ی شلوغ</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/140</link>
<description>با چهره ای پخته، بعد از سال ها بر میگردد. چهره ای که نشان درد و سختی زندگی در آن به وضوح قابل درک است. نگاهی مثل همیشه نافذ و صدایی که داستان تنهایی و سیگار را به خوبی شرح می دهد. گوشه دنجی از کافه ی مورد علاقه اش آرام نشسته است و به خاطرات آن روزها فکر میکند. چای های اینجا هنوز هم مثل قدیم در لیوان های خیلی بزرگ سرو می شود. سیگارش کنج لبانش جا خشک کرده است. به این فکر میکند که تا دقایقی دیگر عزیزترین دوستانش می آیند و او باید کمی موقرتر از همیشه به چشم</description>
<pubDate>Tue, 17 Dec 2013 01:17:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/140</guid>
</item>
<item>
<title>نگاه، ابهام و تمام...</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/139</link>
<description>نگاهت 	 هزاران بار سوزان تر از خورشيد كه ظهور مى كند 		 به اذن تو بر آسمان و دلت 	 همچون گنجشكى كوچك به آهنگ زندگى نغمه ى دوستت دارم را 		 ارزانى مى كند... تنها باز در كنار كدام رود 		 قدم زده اى، كه بوى عطر تو بر روح من 		 خطِ مرگى قلم زده است... بروى، بيآيى، بنشينى و دست هايم را بگيرى بگويى سرت را بالا بگير، بخشوده مى شوى و بمانى... باز هم اجازه ى حضور، كه اندكى مرهم يابد دل شكسته شده تو، كه دفتر خاطراتمان بيهوده مزين نباشد، به اسم من، تو، كه گره خورده</description>
<pubDate>Fri, 29 Nov 2013 01:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>و این شب های بی نهایت ...</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/138</link>
<description>تو، 	 شناسای تاریخی این پنجره ها، 		 به دوستیِ دیرینه ی اشک و چشم، 		 و به مهربانی لبخندی گرم، 	 پی می بری 		 به عمق فاجعه ی نبودنت... 	 و با بی خیالی هر چه تمام تر، 		 حکم قلب مرا، 			 انتظار می دهی... 	 که عشق، 		 بر گستره ی زمان 			 - و به قانون فاصله - 		 جاودانگی را 			 رقم بزند... تو، 	 نگاه می کنی. من اما طی می کنم، 	 خیابان ها را... 	 آنگاه، 		 که نگاه خسته و آشفته ی من 		 درگیر این سنگفرش های لعنتی، 			 به روح شب می پیوندد، 			 و گم می شود،</description>
<pubDate>Wed, 17 Jul 2013 17:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>یک اتفاق</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/137</link>
<description>حسِ سنگین ضربان های قلبِ پریشان، بلوغ زودهنگام رابطه ای هرچند اتفاقی، و انتهای نیازِ دو صدا... انگار سالهاست که آشنایی و عمیقاً هستی، زندگی ناباورانه سمت و سویی دیگر می گیرد... و هر کس برداشت خودش را دارد، فقط من می دانم، که آسمان بی بهانه نمی بارد، و قلب، بدون عشق اینطور نمی تپد... باورش دشوار است، یک نفر باشد، که اتفاق درستی را رقم بزند، می دانی، مهم آن حضوری است که کم داریم... فکر کن، اینطور نیست که کائنات، ناخواسته بگردد، قلب، ناخواسته عاشق بشود، و جای</description>
<pubDate>Fri, 12 Jul 2013 23:18:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>هفت</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/136</link>
<description>تو به این می اندیشی که فرصتی از دست رفت، من اما اندیشه ام، فکر سبز و نازکِ وجودی است، که نمی تواند بی خیال بنشیند، و باید به این فکر کند که آن همه بزرگی گذشت و تمام شد... و اینگونه، زیبایی قلبی که رو به زوال است آینه را غمگین می کند... (دلهره های همیشه)</description>
<pubDate>Sat, 29 Jun 2013 18:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>در انتهای راه، گل ها بیهوده می رویند...</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/135</link>
<description>موسمِ رفتن است رنگی به گل ها نمانده است، همه اش به اغراقِ وجود، رنگِ بی رنگی گرفته است... از کوچه پس کوچه ها که بگذری، سمت آواز پرنده ی شب؛ همرنگ تنهایی ماه، جویباری عبور نمی کند، از این جا رفته اند، تصویر ماه فقط در چشمان تو خواهد ماند... پرنده بی صدا می خواند! به هوای عطر حضور تو، روزگار به بازی غریبی بدل شد، که راه و رسمش را یاد نداشتم، مدام پی راهی، نشانه ای، در جست و جوی سایه ای گشتم، که فقط در من گم شده بود، و در تو به عادتِ وحود دلتنگ تر می شد...</description>
<pubDate>Sat, 29 Jun 2013 03:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>گذشت و گذشت و گذشت...</title>
<link>https://montazertasobh.blogfa.com/post/134</link>
<description>فصل اقتدار من و تو لحظه ی پریشانی از جبر است. ما، که محروم از حضور دست به آرزوهایی زدیم که سال های سال فقط، سطری از دفتر خاطرات خواهد ماند... آنجا، که نام تو، بر در و دیوار و آسمان حک بود، آنجا که تصویر تو، جایی جز در چشمانم نبود، فهمیدم که دلها در دورترین فاصله ها، حضور نزدیکی دارند، که در خاطر نا آشنا، به بازی کودکانه ای می ماند که فردا فراموش خواهد شد... و غرور، غرور هزار بار شکسته ی عاشق، فریاد دوست داشتن است، که تن به افکار پلید انسان ها نمی دهد و به</description>
<pubDate>Fri, 31 May 2013 00:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>montazertasobh</dc:creator>
<guid>montazertasobh.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
</channel>
</rss>
