به تاریخ: 92/12/07 | | به قلم : علیرضا
شده باشد،

     همین حوالی

     خیالت پرواز کرده باشد،

     رو به آسمان من بیاورد

          صدا صدای قلبِ من باشد

          و شعر، 

               شعرِ امروز تو...


و اتفاق افتاده باشد،

     نگاهت،

     هزار فکر دورتر را بجوید

و آرام،

     خودت را بیابی،

          در آستانه ی جاودانه شدن

     که باورت بشود

          تویی و خودت!

     و هر آنکه دور،

     هر آنکه دیر،

          همینقدر نزدیک،

          همینقدر تمام نشدنی

               رنگ حقیقت بگیرد...


چونان باورهای دیروز،

و امیدهای مطمئن

     که زمان،

     دستشان را رو می کند،

          - که مطلق،

               فقط ندانستن می تواند باشد! -

          مهربانی یاد بگیری...


و شده باشد،

غدقن کنی،

     قدم،

          به راه دیروز

          و به فکر عبث گذاشتن،

و آتش بگیرد

     خیال خام آنهمه دل دل کردنت...


هر انگیزه که تو

و هر باور که در تو

     ثانیه به ثانیه،

     به شکوفه بنشاند،

          عریان درخت تنهای زمستان را،

مصمم میکند هر بهار را

     در فکر ماندنش


و شده باشد چنین محزون

ورق بزنی و خطی بکشد

     تمام سیاه و سفید های خیالت

     - که دارد نگاهش

     از تو می نویسد ... -


امیدِ خام هر آغاز

داستان تکراری و نامفهومِ

     ما و ماندن را

          زمزمه می کند...

به گمانم فقط،

     دنباله ی زمان را بگیر و بیا و بمان...


۲۵ فوریه ۲۰۱۴

آخن، آلمان



به تاریخ: 92/11/03 | | به قلم : علیرضا
هنوز درگیر خاطراتش،

دخترک فکر داستان غریبی بود

        که ناگاه به صفحات دفتر خاطرات

                سخت دل بسته بودند...


حکم رجوع به خاطرات،

زندگی در دیروزها و دل خوش کردن های الکی،

            - و عاری از تعقل و واقع بینی -

           چشمانی تر و افکاری پریشان!


سختی کشیده و دوری تحمل کرده،

آن خود خاطرات،

رسیده به امروز و فراموشی؛

پی آواز بلبلی می دوید، 

که نغمه ی بیدارباش در گوشش زمزمه میکرد...

و در خیال نازکش،

باغبان غنچه کوچکش شده بود،

که خیال گل دادن داشت...

۱۸ ژانویه ۲۰۱۴

آخن - آلمان



به تاریخ: 92/10/15 | | به قلم : علیرضا
همه اش،

تقصیر همین بادهایی است،

       که گاه و بیگاه می وزند

                 و پریشان می کنند گیسوان تو را...

      و زمین را،

      و قلب مرا می لرزانند...

                  هیچ نشانی از آشنایی هم

                  به من میدهند مگر؟


می دانم نقشه ی بریدن پای من

          از تمام خواب های جهان را می کشیدی،

اختیاردار خواب های خودم هنوز هستم ولی،

پنهانی دعوت می کنم تو را 

          به چای داغ و خاطره،

          و پرهیز از تمام تلخی این قهوه ها،

                     که بیدار نگه می دارند مرا

                                  از خیال شیرین داشتنت..


نه از آن مدل های باور نکردنی،

نه از این مدل های فریب خوردنی،

آرام آرام،

ولی بدی اش همین است دیگر،

            دل از این محافطه کاری ها نمیداند،

می آید، 

می نشیند، 

         می گوید "ع"!

         می گوید "ش"،

         نمیچرخد زبانش اما "ش" را هم می گوید!

                      وای اگر عقل بفهمد...


۳ ژانویه ۲۰۱۴

آخن - آلمان




به تاریخ: 92/04/26 | | به قلم : علیرضا
تو،
شناسای تاریخی این پنجره ها،
به دوستیِ دیرینه ی اشک و چشم،
و به مهربانی لبخندی گرم،
پی می بری
به عمق فاجعه ی نبودنت...

و با بی خیالی هر چه تمام تر،
حکم قلب مرا،
انتظار می دهی...

که عشق،
بر گستره ی زمان
- و به قانون فاصله -

جاودانگی را
رقم بزند...


تو،
نگاه می کنی.
من اما طی می کنم،
خیابان ها را...

آنگاه،
که نگاه خسته و آشفته ی من
درگیر این سنگفرش های لعنتی،
به روح شب می پیوندد،
و گم می شود،
کودک سالخورده ی من
میان تصویر ابدی تو...


این فرصت یکباره ی من و تو
-این ازدحام غم انگیز ابر ها -
به چشمان تو دلخوش است،
تا به شعله ای
آتش بازی مهیبی را رقم بزنی...


17 جولای 2013
لینیش - آلمان



به تاریخ: 92/04/22 | | به قلم : علیرضا
حسِ سنگین ضربان های قلبِ پریشان،
بلوغ زودهنگام رابطه ای هرچند اتفاقی،
و انتهای نیازِ دو صدا...
انگار سالهاست که آشنایی و عمیقاً هستی،
زندگی ناباورانه سمت و سویی دیگر می گیرد...
و هر کس برداشت خودش را دارد،
فقط من می دانم،
که آسمان بی بهانه نمی بارد،
و قلب،
بدون عشق اینطور نمی تپد...

باورش دشوار است،
یک نفر باشد،
که اتفاق درستی را رقم بزند،
می دانی،
مهم آن حضوری است که کم داریم...

فکر کن،
اینطور نیست که کائنات،
ناخواسته بگردد،
قلب،
ناخواسته عاشق بشود،
و جای تو این چنین عجیب،
خالی بشود...

و نمی شود گفت،
دل من امروز تنگ تر از دیروز است،
دل من،
به حساب لحظه ها نشسته است...

سنگدل که می شوی،
این نیازِ به دست های مهربان تو،
شکل قوی تری پیدا می کند،
مثل کودکی محروم از آرزوهای کودکانه،
بغض می کند و به انتظار ترحمی می گرید...

بانوی من،
به اندازه ی یک سیب هم تحمل ندارم...

11 جولای 2013
لینیش - آلمان




به تاریخ: 92/04/08 | | به قلم : علیرضا
تو به این می اندیشی که فرصتی از دست رفت،

من اما اندیشه ام،

فکر سبز و نازکِ وجودی است،

که نمی تواند بی خیال بنشیند،

و باید به این فکر کند که

آن همه بزرگی گذشت و تمام شد...

و اینگونه،

زیبایی قلبی که رو به زوال است

آینه را غمگین می کند...


(دلهره های همیشه)



به تاریخ: 92/04/08 | | به قلم : علیرضا
موسمِ رفتن است

رنگی به گل ها نمانده است،

همه اش به اغراقِ وجود،

رنگِ بی رنگی گرفته است...


از کوچه پس کوچه ها که بگذری،

سمت آواز پرنده ی شب؛

همرنگ تنهایی ماه،

جویباری عبور نمی کند،

از این جا رفته اند،

تصویر ماه فقط در چشمان تو خواهد ماند...

پرنده بی صدا می خواند!


به هوای عطر حضور تو،

روزگار به بازی غریبی بدل شد،

که راه و رسمش را یاد نداشتم،

مدام پی راهی،

نشانه ای،

در جست و جوی سایه ای گشتم،

که فقط در من گم شده بود،

و در تو به عادتِ وحود

دلتنگ تر می شد...


گم شدم از خودم،

از تو،

از سادگی و از زندگی...


واقعیت اما چیزی فراتر از خیال است...


موسمِ رفتن است

گل ها خوابیده اند...


10 ژوئن 2013

لینیش - آلمان



به تاریخ: 92/01/03 | | به قلم : علیرضا
هزار فکر،

هزار ابهامِ پراکنده.


دروغ های ابدی،

محبت های نمادین

و اوج تزلزل قلب ها

صحبت از روزهایی دارند

که در آن ها

مفهوم "صحیح" گم شده است...


فکر های یک طرفه و باطل

سرگذشت آدم ها!


(دلهره های همیشه)




به تاریخ: 91/12/27 | | به قلم : علیرضا
سیاه،
استعاره ی وجودیِ تمام لحظات است...

سیاه؛
رنگِ آوازِ پنهان
و رنگِ
شعر های عاشق است...

(دلهره های همیشه)


به تاریخ: 91/12/15 | | به قلم : علیرضا
بانو،
حیف نیست فقط زندگی کنیم؟!
اینجا باید عاشقی کرد...

هوش و حواس من 
مثال زدنی شده!
راستی؛
یادم نمی آید
گفتی کِی می آیی؟
آهای، بانو...

(دلهره های همیشه)


به تاریخ: 91/12/15 | | به قلم : علیرضا
شب که شد آمد.
چمدان کوچکش را 
کنارش گذاشت.
سیگاری آتش زد
و غمش را سرکوب کرد...

آمده بود که دور باشد
دستان دیگری در کار بود...

(دلهره های همیشه)


به تاریخ: 91/12/15 | | به قلم : علیرضا
امشب، 
به تماشای ماه می برمت.

به گمانم،
تا به حال 
"ماه" را ندیده ای...

نه از این ماه های الکیِ هر آسمان!
نه،
ماهِ من فرق دارد...

(دلهره های همیشه)


به تاریخ: 91/11/18 | | به قلم : علیرضا

آيينه بشكن سكوت مرموزت را

كه در پس چهره صبور

پنهان كرده اى...

سكوت تو 

مرا خفه مى كند

تصويرى كه از تنهايى من دارى؛

كاش،

تصويرى كه از تنهايى من دارى

هر روز مرا نمى ساخت

كاش صبح كه مى شد

مى توانستم

كمى لبخند به تو هديه بدهم،

تو ولى؛

محكوم شده اى،

به تحمل اين جسم نحيف و خسته ى من...

به اين تنهايى 

كه دست دور گردن من

فقط بازى مى دهد

وجود مرا...

روح مرا...

بشكن سكوتت را

بشكن...


٢٣ ژانويه ٢٠١٣

 لینیش ـ آلمان



به تاریخ: 91/10/24 | | به قلم : علیرضا

دوست داشتم امروز، فردا بود

آن فردايى که عمريست به دنبال آن هستم

آن فردايى كه فارغ از تمام دغدغه ها

فرصتى پيدا مى كردم

براى تمام لذت هاى بزرگ و كوچك امروز

فرصتى پيدا مى كردم براى عزيزانم

فرصتى براى عشق...

 

دوست داشتم امروز چشمانم را مى بستم

و ديدگان من

روزى را مى ديد

كه حسرتى نبود

كه دل شوره اى نبود

كه من بودم و تو

كه ما بوديم و عشق...

كه دنيا،

زيبا بود...

 

من امروز چشمانم را مى بندم

امروز را ورق مى زنم

و فردايم را مى بينم...


۱۳ ژانویه ۲۰۱۳

لینیش - آلمان



به تاریخ: 91/10/07 | | به قلم : علیرضا

دستان تو را مى خواهم 

كه مرا ببرد 

از اين همه واهمه

 

آغوش تو را مى خواهم

كه مأواى هميشگى من باشد

 

حضور تو را مى خواهم

فكر تو را

تو را...

 

تو كه نيستى

گاه مى ترسم

تنها مى مانم

هيچكس نمى تواند

چون تويى باشد

صداى تو

كه مى خوانى مرا

از خود بى خودم مى كند

 

درد دارد

اشك تو درد دارد

درد...

حضور دور تو

مى كشد اين عاشق را

زمان دارد مى گذرد

و بى رحم تر از هميشه

مرا به سخره مى گيرد

 

كنار رود هميشگى

آن پايين 

تفرجگاه خيال من شده است

مى پرد تا دور

به ميهمانى تو مى آيد

حرم نفس تو را برايم مى آورد

لحظه لحظه ها را برايم مى آورد

وعده هاى قشنگى مى دهد

گاه مى رود

و باز تكه اى از دلم را

جا مى گذارد 

دلى نمانده ديگر...

 
۲۴ دسامبر ۲۰۱۲
لینیش - آلمان



به تاریخ: 91/10/04 | | به قلم : علیرضا

تقدیم به دوست و رفیق عزیز "میثم دومهری"

***

 

از آغاز

زمستان هايم را

سفيد نوشته اند

تنها...

بى خطى از دوستى

بى حسى از آشنايى

 

وقتى كه

جشنِ بودن را

آذين مى بستم و

لبخند

فقط خاطره مى شد و

باز

خاطره ها

سفيد نوشته مى شدند...

تنهايى خودنمايى مى كرد

 

دلم را گره مى زدم

بر دلى

كه همراه باشم

اهل اينجا نبود

دلم جا مى ماند و

اينجا شب ها 

جاى خالى ها بودند

كه هجوم لحظه ها را

پر مى كردند

 

مى باختم هستيم را

به اجبارِ دوست داشتن

و به هر كس كه دلم

برايش تپيد و

دلش

همرنگ دلم نبود...

 

زمستانِ سخت گير!

زمستانِ تنهايى...

بى خطى از عشق

بى حسى از دوست داشتن

 

چشمان خيس مانده به در؛

قلب گرفته ى شكسته؛

دلى كه عمريست 

از زمين و زمان گرفته است؛

و اين طاقت طاق شده؛

حالِ روزگار خوش است و

بازيچه ى سر به راه زندگى شده ام...

 ۲۳ دسامبر ۲۰۱۲
لینیش - آلمان

 



به تاریخ: 91/08/18 | | به قلم : علیرضا

راه تو

دنياييست 

تمامِ معنا؛

شعر،

تمامِ احساس؛

عشق...

و سپيدى اندوهناكى 

كه تو را اسطوره كرده است...

 

و تو

تمام معناى يك دل

خلاصه مى شود

در بغض چشمانت

كه فريب مى دهد

آسمان گرفته را...

 

ژوليده از آراستگى هاى دروغين

حرمت نگه مى دارى 

و نمى فهمند

كه غربت؛

درد مرد است و

غريب مى شود

مردى كه روزمرگى هايش

پرده اى نمادين

براى چشمان غريبه ها است...

 

ياس هاى سپيد

چيده بر دستان تو

يك به يك

رؤيايى دارند

كه هر قاصدك 

به گوش من و تو مى رساند...

 

نغمه اى

كه تو مى دانى 

و من

مى نوازم برايت

و تو مى خوانى

و قدم به قدم

پيش مى رويم

مى شود ابتداى ما

و آهنگ زندگى

هنوز كه هنوز است

ساز خودش را مى زند

و باز هم بايد

به گام زندگى پيش رفت...

 

١٣ اكتبر ٢٠١٢

يوليش - آلمان

 

 


به تاریخ: 91/07/15 | | به قلم : علیرضا

خستگى هايم

روى شانه هاى ايمان تو

زندگى را به بازى مى گيرند

براى حس رهايى...

 

و شانه هاى تو 

مى شود آن ازدحام حضور

كه رنگ آينده را

غرقِ در تك تكِ لحظات

در گوش آشنا

زمزمه مى كنند...

و پاسخِ

بى پاسخ ترين پرسش ها را

ممكن مى سازند...

 

دل؛

سخت مى گيرد

و دلتنگى؛

تمام وجود مرا در هم مى شكند

و خسته تر از آنكه بيانديشى

در قاب رؤياهاى ديرينه ام

هيچكس نيست،

جز وجود آرامش بخش تو

كه مرا اينگونه

به ديوانگى مى كشى...

 

حكم اجبار دورى

و دست هاى تو

كه مرا در پى يادى،

خاطره اى،

آغوشى،

محكوم به زندگى مى كنند...

 

٣٠، سپتامبر ٢٠١٢،

يوليش - آلمان



به تاریخ: 91/05/31 | | به قلم : علیرضا


گاهی وقت ها هست که آتیش می گیری. می سوزی...
یه آدم چقدر تحمل داره مگه؟ به خدا سخته... نمی دونم چقدر متوجه میشی که درکت میکنم...
خدا می دونه نمی خوام خاطرات اذیتت کنه. سخته می دونم. ولی فقط همینو بگم که درکت می کنم..
 آهای مخاطب خاص... دوست دارم.

***

سين هاى زندگيم يك به يك سوختند...

تا آخرين حرف الفباى كلاس اولى يك "ى "باقى مانده...

يادت در دلم زنده است...

مرا فراموش نكن،

 

گفتيم و خنديديم...

قول گرفتى تنها نمانم! 

اما هنوز خرد و كلان مرا مقصر ميدانند

گفتند صبر

صبر؟!!

تا آخرين قطرهء خونم ايستادم

ديدگانم تار گشت...

اما دستت را كه لمس كردم، سرد شده بود

فشردم انگشتانت را تا گرم شوند

تا تنها نمانى در سرماى زمستان جهنمى...

اما سفيد پوشان بختت را بلند تعبير كردند...

زيرا ديگر نديدى، لمس نكردى، نخنديدى...

فقط روح در كالبد بى تاب شده بود...

زيرا تو هم نيز با آسمان هم سطح شدى...

اما من چه كس جز خدا را دارا هستم؟!

تا كى فرياد زنم، ناله كنم، كه پيدا نميشود...

چرا قول دادم به كدام ضمانت تاييد شده!

از شيرين شدن طمع رفتنت... چاك هاى بريده شده با تيغ بسته نميشود!

ديابت هم بيمارى شگرفى است...

خطاب ميكنند ديوانه!

اما منتظر نگاهت بودم

تو بى صبرانه مرا نابود كردى، اما انتظار شيدا شدنم دور نيست...

يارى پيدا كرده ام كه چند سبايى بيشتر ميماند و تكيه بر شانه هايم ميزند...

اما هيچ آگاه به زمان نباش...

هم سطح ميشوم با ستاره ها و كهكشان ها...

رويا نيست، واقعيت است پروانه به دور شمع شدنم در برابر

"  معنى تمام زندگى "

قلب ميتپد و احساس روان است در حوضچهء افكارم/ آنچه دارم نفس ها در سخن اصحابند

قصد باشد كه من امروز روم خانهء دوست، ژوليده حاضر ميشوم/ تا بدانند در قفس كركس ها، مطربان در طرب و غلغلهء حضارند

(اردوان کریمی)

پی نوشت۱: خیلی وقت ها فقط احساس می کنیم که داریم می فهمیم... اما واقعیت اینه که هیچی نفهمیدیم و تظاهر می کنیم.
پی نوشت۲: اردوان... دوست و برادر دیر یافته ی سخت...

 



به تاریخ: 91/05/18 | | به قلم : علیرضا

در این تنهایی
نقش تو است
که قاب چشمانم را
                پر می کند...
وجودم تو را فریاد می زند

گم شده ام شاید...
پرده ای جلوی چشمانم
                چشمان تو...

نمی دانم
نمی دانم...
می دانی...
                صدای توست...
                                که آهنگ قلب من شده است...

آغوش توست که
مأوای من شده است...
نمی دانم
نمی دانم...

نخند به من،
دلم می خواهد فریاد بزنم
تجربه ی غریبی است
دلم گرفته است
آه... دل من گرفته است...

می دانی که وجودم
                تو را می خواهد
                آرامشی که وجود تو به من می دهد

تمنای تو را
طاقت نمی آورم
من صبرم اندک است

پنجرا را باز گذاشته ام
صدای تو دارد می آید...
من می شنوم،

قلب من
فکر
جسم
تو...

می توانم گریه کنم...؟

18.5.91
آخن - آلمان



به تاریخ: 91/04/25 | | به قلم : علیرضا

يادم از حوصله ای كه ندارد
طاقت هر چه
غير از توست
می آيد...

طاقتی
-چون قطراتی كه آسمان را رها ميكنند-
طاق ميشود
می بارد
می بارد...

من اما
با هر اميد
گلی روياندم
ميان باغ روياهايت
-رويايمان-

بانوی من
شمرده ای؟

گفتم بيا
با هم
روی شن های ساحل
يك مسير بكشيم
از اين سر ساحل
تا...
ولی ساحل كه تمام مي شود...
اشكالي ندارد اگر آسمان را خط بزنيم؟

امروز
اگر دلهره ی عالم را هم بياوری
من آزادم

آخر شادباش
سرور هزاره ی آغاز است...
من و تو امروز
ميشماريم
همه ی حس و حال های
تمام فكر
عاشق بودن را

فكری ام
در خانه ای گرم و نرم
مهمان كرده ای مرا...
تسخير كرده ای
تمام وجودم را
كه از ازل
كه تا ابد
و مي كشی شيدا هرسو...
مطيع مي آيم
هر سو كه اراده كنی

و فكری ام
دل كوچك من
هوايی
چشمانی شده
كه شرم را از نگاه من می برند
و حضور
می شود آن غوغايی
كه هميشه فراتر از انتظار ماست
و ستودنی
هر لحظه اش...

اين دل كوچك من
غرق شده در دريای وجودت

حال از خيال هر چه بگويم
پراكنده است
صحبت از امروز و ديروز نيست
عمريست
شدم آن پيرمرد عصا بدستی
كه هر روز
تا كوك اش نكن
روزش روز نيست...

روزی روزگاری من و تو
آرزوی امروز را داشتيم
ما لحظه لحظه
دل به دل
امروز را ساختيم
و آرزو را...

امروزِ ما
آسان نبود
غم ها را به فراموشی سپرديم
و هرچه تهی بود
غرق كرديم...

من و تو
يكدل آرزو ها را
جزيی از روزمرگی می كنيم

فرخنده آن روزی
كه سال شد
ماه...
و شد زندگی...

٢١/٣/٩١



به تاریخ: 91/01/26 | | به قلم : علیرضا

من فقط آن روز های دیوانگی ام یادم می آید
که موهایت
آثار دیوانگی ام را
            محو می کردند...

و چشمانت
            مرا به خوابی عمیق می بردند
            و من رویایی می دیدم

                        عجیب...

هزار بار...
هزار بار...
دیوانه تر می شدم!

کلید خواب مرا
تو ربوده بودی
ای دزدِ شیرینِ خواب من

دستی بر سرم می کشی
و من انگار
کودکی هستم فارغ از دنیا...
آری،
ای دزدِ شیرینِ خواب من...

دنیای من خلاصه شده
در نگاهی
و آهنگ صدایی
که مرا می خواند...
و بازی ما چه معصومانه زیباست...

می دانم
من خوب می دانم که دیوانگی ام را
دوست داری...
و این روز های دیوانگی...

یک رازِ مگو دارم...
گوش می دهی؟!

(25/1/91)



به تاریخ: 90/11/12 | | به قلم : علیرضا

به غزل!
فکر کنم جامونده این شعر.
یاد اون زمانی رو زنده می کنه که یه صدا آرومم می کرد. یه امید باعث می شد تحمل کنم. یه شوقِ خنده بود برام.
جا مونده اما... اون وقت ها خوب روشنه برام.
اون موقع هایی که احساس تنهایی بود، وا ماندن...
همه ی گذشته های آدما قشنگ نیست و تحملش بعشی وقت ها سخته.
پیشامد هایی که دعا می کنی کاش هیچوقت اتفاق نمی افتادن.
شاید به لحظه قشنگ بودن اما الان...
اما با همه ی این حرفا، دوست ندارم خاطرات گذشته رو پاک کنم چون بخشی از منه...

***

دلم را می شناسی
گوشه ای ساکت می نشیند!
آرام...

دستی بر سرش می کشی
نوازش می دهی اش

گریه می کند
گوش می دهی

شادی می کند
- هر چند تجربه ی غریبی است -
تو می خندی...

تو دلم را می بینی
تو به گریه های من نمیخندی!

بهار که آمد؛
من بودم،
تو بودی،
او بود...
اما نبود...!

و این بودن نمی دانم چیست...
نه...

تو به من گفتی او می آید
باران گرفت...
من باور می کنم.
تو گفتی...

من باور نمی کردم،
نمی خواستم،
اما باور می کنم.

کاش این صدای تنهای قدم زدن اوج می گرفت...

دلم را می شناسی
آرام نمی نشیند
نمی تواند...
نمی خواهد!

یک پرستو را می شناسم که آسمان را روشن می کند!
تو هم باورش کن
پرستو دلم را می شناسد
در آن اوج به من سلام می کند
می خندد
ولی می دانم او هم غمگین است...

(21/1/90)



ادامه مطلب
به تاریخ: 90/09/25 | | به قلم : علیرضا

گرمای خیال
به وسعت یک قلب
من از بودن حرف می زنم

از اینکه سادگی
تجربه نمی شود
هر زمان...

سادگی
من را می خواهد
و تو را
و حرمِ
                نفسی
                                که شمارش می شود...

من از نهایت یک لبحند حرف می زنم
دست های من تحمل ندارند
بدون دستانت سرد و خسته اند
دستم را که می گیری
لبخند لبانت
متولدم می کند هر لحظه

هر شب قلب من
به اصرار تو می نشیند
مثل کودکی لجباز
برای بدست آوردنت
آرام و قرار ندارد
تند تند می زند

دیگر چشمانم خو گرفته اند
به بوسه های عاشقانه ات
و می دانم
بودنم
در کنار تو بودن است...

به تو گفتم:
انتظار،
صبر،
و نهایتِ زیبایی...

فکرم نمی ایستد
باران را دوست دارد
-باری بیش از پیش-
دستانت را در دستان محتاجم بگذار

بک گل رز از باغ رویایمان
سفید
میان موهایت

ابرهای بارانی سایبان می شوند
ما بی واهمه پیش می رویم

زندگی این است...
من،
تو،
لبخند...
و دستان عاشقی که گرم می شوند...

غزلخوان چشمانت برق می زند
و به آتش می کشد
این ویرانه ی دیوانه را
پنجره را باز می کنم
و فریاد می زنم:
من دیوانه ام... من...
تو هم...

دستت را روی قلبم بگذار
بیا همراه یک شقایق شویم
همراه یک ترانه پرواز کنیم
ما اهل اینجا نیستیم
می دانم
دنیای ما جداست

یادت می آید
ماه را بازیچه ی عشقمان کردیم
و تو دیدی که ماه می خندید
و خجالت کشید از احساس ما
از چشمان ما...

به خاطر داری بار ها سرودمت...
بی تو اما...
تو را دوست دارم...
و...
تو را دوست دارم...

(21/4/90)



به تاریخ: 90/09/19 | | به قلم : علیرضا

برای صرف کردن یک واژه
- از ابتدای درک ناکامل خواستن -
و اینکه روح از تولد؛ می بالد
ردّ عاشقانگی را بگیر و در مقابل دنیا همراه من باش
بیا از هرچه غیر از من،
            غیر از ماست
آشفتگی بیآفرین
بیا گم کن مرا از هرج و مرج
من؛
صدایی جز لبخندت نمی شنوم...

صبح تا شب
در و دیوار
تصویر اعجاز آمیز تواند
که حک می کنند نقش بودن را!

امشب که در را باز می گذارم،
می خواهم قاصدکی که به نام من فرستادی
بیاید و دل من از هر نگاه آرام گیرد...
شاید همین قاصدک مرا نجات دهد!

تمام حیاط را آب و جارو کردم
کیک و شمع هم محیاست
فقط باید بیایی
تا زندگی را جشن بگیریم
و صرف کنیم دوست داشتن را
فارغ از هر چه نیستی است...

(19/6/90)



به تاریخ: 90/05/20 | | به قلم : علیرضا

نمى فهمى حال مرا...
دوست داشتم فقط پشت اين در مى بودم!
همين...
و كاش هيچكس هم نفهمد حال مرا!
دلم گرفته است از وقت...
از زمان
و طلوع و غروب هاى بى فايده ى خورشيد
طلوع هايى كه فقط سختى را تكرار مى كنند و دورى را...
و غروب هايى كه اينجا آرزوى هر كسى شده...!

چرا...
زمان...
نمى گذرد؟!

اينجا دلتنگى بيداد مى كند...!
وقتى كه قلب ها همه به يك اميد مي تپند،
وقتى كه زخم مى بينى و نمى توانى مرهم باشى،
وقتى كه اشك مى بينى و نمى توانى يك نگاه بيافرينى...

اينجا دل ها مى ايستند،
گاهى يك طنين اينجا غوغا مى كند...
تشنگى اشك هديه مى دهد!

من دلم گرفته است و حال مرا نمى فهمى...

اينجا جشن خاطره هاست،
اجبار ياد ها...
و لزوم فكر كردن و گريستن!
تنها زيبايى اينجا،
همدلى است
و ماه
كه هر شب اميد مى شود و حال من اينجا تماشايى...

احساس مى كنم اينجا فقيرم...
فقيرترين آدم ها!

بگذار با خودم باشم،
انتظار تنهايى هم مى خواهد...
كاش باران ببارد اينجا...

۱۱/۱/۹۰
دفتر گروهان آموزشی
پادگان موسی بن جعفر(ع)
ساعت ۱۲۲۰
به ياد همه ى دوستان



به تاریخ: 89/12/19 | | به قلم : علیرضا

من دلم کوچک است.
دلم عاشق است.
دلم بازی می کند...
            طغیان می کند،
                        پرواز را دوست دارد...

***

دستت را نگه می دارم؛
دستانم سیاه می شود از پوست گردو...
            سیاه
یک گردوی سفید...

***

من دوست دارم قدم بزنم،
باران شوم،
احساس کنم،
دوست دارم نگاه کنم؛
            یک گل رز...

من دلم نوسانِ با همِ رو به جنون می خواهد.
من دلم کوچک است
.
دلم عشق...
            دلم شور...

دل من گاهی گریه می کند...
دل من گاهی گم می شود...
ابر پیدایش می کند،
            گاهی...

من دوست دارم زندگی آسان نباشد...
دوست دارم خورشید گرم باشد.
دستانت را دوست دارم...

من دلم نفس می کشد در هوای تو!
دلم کوچک است.
بهانه می خواهد...

دلم بهانه می خواهد.
دلم پر است...
فریادم رو به جایی ندارد...
            اشکم بارانی است...
وای دلم
            دلم...
دل من کوچک است!

***

دستانت را نگه می دارم
گرمم می کند
بهانه است...
دستانم را می پوشاند.
دلم را بازی می دهد...

                                                                    (17/12/89)



به تاریخ: 89/12/06 | | به قلم : علیرضا
سفید
        سیاه
                بچگی
                         گاهی پوچ

***

یادم می آید،
آن زمانی که در صفحات کتاب درسی ام،
                                                     نقاشی می کشیدم...
آن زمانی که خنده را پنهانی حبس می کشیدم!

حالا،
                                        نقاشی ها واقعی شدند و خنده ها صدا دار...

***

مدتی است

سفید
سفید
        سیاه
        سیاه
               بچگی
               بچگی
                        گاهی پوچ...

                                                          

                                                                                   6/12/89



به تاریخ: 89/11/19 | | به قلم : علیرضا

نگران نیستم؛
                دیگر نه...
خوشحالم؛
             شاید...

لازم نیست حسرت باز شدن تک تک غنچه ها را بخورم
حال دیگر ابر ها هم پیغام رسانند!
نوازش اشک بر شیشه ی پنجره،
               -  که از شندین نام تو مبهم شد -

وقت آن است که این شمع را روشن بگذارم.
                                      رسالتی دیرینه دارد...

خیالم راحت است
انگار در دل شب بر بلندی یک احساس
بنشینی و فلوت بزنی برای رقص شبانه ی باران
همان قدر تنها
همان قدر با هم ...

مست از این احساس غریب که اینطور بهایش می دهم.
کم برایش فدا شده ام!
باید اسطوره باشم
                    لا اقل برای این دل

ولی میزبان پیشانیم این پنجره که رو به خیلی اتفاقات دارد،
                                                                       گاهی خیس...!
همان که گفتم ساعات طولانی بی صدا بی پلک فقط چشم به آن سوی پنجره.
وای همان تنها در باران پاییزی ولی با هم.

بیا که هر چقدر دوست داری برایت ای ساربان می نوازم... و نواخته ام...!

در گلدان قدیمی انتهای باغ قلبم را نهان کردم...هنوز جا دارد

                                                                                             (17/11/89)



به تاریخ: 89/11/11 | | به قلم : علیرضا

ماه را دیدی که بر زمین برقی زد
                                                و حال عمریست بر بازیِ جوانی عاشقند!؟

و جدّی گرفتند و جدّی گرفتیم...
                                                که جدّی است!

و نبضم از بازوانم پیشی می گیرد،
                                                و شرمسارم از که؟ و از چه؟
                                                                                    که جدّی است؟
آری...که انتظارت را نداشتم!؟

و سکوتم از بودن است؛
و بودنم از جدّی گرفتن این بازی،
که جدی است...

و عمریست که دیوانه ام و می بالم...

گوش بگیر که صدایش واضح است...دارد می شکند؛

آنگاه که فریادم تا حنجره می آید و می شود فریادِ سکوت...
                                                                        که رساتر است!

سر به زیر...
چای را نیمه خوردم و یک نارنگی...هم؛
و چشم...
            چشم...
                        چشم!
که همیشه اشتباه از ماست و زندگی دو روز و بخند...

و بوسه باران می کنم آن بودنی را که از برنتابیدن یک صداقت معصومانه است!

حال، عقل فکرم را می خورد و فکر...
و فکر، فکرهایش را کرده است!

نوبت دل است.
این را دیگر از سر بگیر!
و بدان که جدی است...

                                                                                   (۱۰/۱۱/۸۹)



  • اسپرت
  • آریان پی سی